اتاق شماره ۲۰من

پنجشنبه

فرصتي نمانده است


فرصتي نمانده است....
بيا همديگر را بغل كنيم فردا يا من تو را مي كشم يا تو چاقو را در آب خواهي شست همين چند سطر دنيا به همين چند سطر رسيده است به اينكه انسان كوچك بماند بهتر است به دنيا نيايد بهتر است اصلا اين فيلم را به عقب برگردان آن قدر كه پالتوي پوست پشت ويترين پلنگي شود كه مي دود در دشت هاي دور آن قدر كه عصاها پياده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمين … زمين… نه ! به عقب تر برگرد بگذار خدا دوباره دستهايش را بشويد به آينه بنگرد شايد تصميم ديگري گرفت
.......

سه‌شنبه

این روزا هیچی اندازه درسام مهم نیست....
اما خیلی دلخورم از اغراق.... من یعنی خامه یعنی آلبالو و توت فرنگی این روزا من یعنی یخچال
کار کردن یه چیزه و خوشبختی یه چیز دیگه.... عاشق خرابه و تاریخی؟کاروانهای شتر سکه های زنگار
یعنی چی این حرفا؟!
من منظورم از خرابه تجزیه بود جای شترشم تحلیلم.
قلبم بهتر از چشام میبینه . حیاطمون پاک پاک مثل چشم سگ مثل دست نوزاد .
به خدا ایمان دارم؟! نمیدونم!
خدا یعنی خ ت ا اینو می دونستی؟
انقدر پاپیچم نشو چه بدونم............

پنجشنبه

کوه ها و استکانا

کوه هارو چطوری جابه جا میکنن؟ استکانارو چطوری می سازن؟
من یاد گرفتم که چه جوری شبها از رویاهام یه خدا بسازم وبعد شکرش کنم
امشب هم گذشت... بعدشم چشمامو میبندم و گوشم و میسپارم به صدای یتی کوره که هفتاد سال تموم عاشق یه دختر چهارده ساله بوره....
منم عشق سیاهمو سوت میزنم و خواب آدمهای زشتی و میبینم که فقط مرگ رو به مساوات تقسیم می کنند
یادته میگفتی ما شور متلق آفاقیم؟
ما چیمون از خرسای قتبی کمتره؟ بی خیال تاریخ ... بی خیال انسان... خیلی خوبه به خدا!
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت؟ من می خوام بر گردم به کودکیم... قول میدم از خونه پامو بیرون نزارم... سایم و دنبال نکنم
سرت خارش نداره؟ نمی خوای شاخ دراری؟

چهارشنبه

میم


درسته که یه موقعهایی تو رو از دلم شستم گذاشتم کنار
اما امروز همین حالا دلتنگتم نی نی .
میم ..... میم عزیزم .

سه‌شنبه

نانا

امروزسر صبحونه نانا کچلمون کرد ونگگاه صبحگاهی.. کار هر روزشه گربه سرتقیه دام پزشک می گفت حیوونا متاثر از صاحباشونن . والله ما که صاحبش باشیم هیچم سرتق نیستیم....
یه کم بعد دیدم بودو بودو اومد جلوم از حرص دل من که بهش غذا ندادم یه بچه گنجشک گرفته بود اون بد بختم جیغش دنیارو برداشته بود دنبالش کردم خلاصه به طریقی از دهنش گنجشک معصوم در آوردم ....
...........
یک دو سه صدو بیست و سه .....

پدر جان ما

پدرم مرد خیلی تنهاییه و عاشق دلمه برگ... وقتی مامی ترکش کرد قلب درد گرفت من می دونم هنوزم خیلی مامی و دوست داره.... اونقدر که باید نمی شناسمش اما آدم خشکیه من همیشه به این فکر میکنم که چه طور میتونه انقدر خشک باشه؟!
من هیچوقت یادم نمیاد تو بغل پدرم بوده باشم به جز زمانی که بعد مدتها هم و میبینیم . راستش من شاید اولین کسی باشم که از جداییه مادرو پدرش خوشحاله ....
حالا هم پاشو تو یه کفش کرده که باید بیای پیش من بمونی ( با وجود زن جادوگرش ) همین چند سال پیش بود یه ماجرا راه انداخت که من پامو اونجا نزارم ....... موفق شد
......
پدر ما چنین جور آدمیه .....

دوشنبه

امتحون

خب به به! در حال حاضر در یک شادمانی روحی به سر میبرم - دنت می خورم
البته درسته که یه شادمانی جسمی هم دارم ولی والله دیگه خوردن برای من شده یه شادمانی روحی
بهله بهله امتحان سیر هنر هم با موفقییت به پایان رسید کلی خوشحالیدیم امروز
دوستان! بسی رنج بردم در این روز سی .... کلی خودمونو از سقف آویزون کردیم تا یه خط درس بخونیم ...
خلاصه : برهنه شو baby برهنه شو!
دیگه از این فرصتا گیرت نمیاد که من خوشحال باشم جانم.

4

حام میگه میتونی بادکنک نباشی!!!!!! دلم واسه ۵ سالگیم تنگ شده با همه سختیاش. همیشه دنباله یه چیزی بودم که همه چیزو عوض کنم .... اما تا همین لحظه نتونستم !
زندگیه من یه وقتا مثل مارکوپولو میشه ......
همیشه تو غیر عادی بودن ماجراها من و انتخواب میکنن ... اینم واسه خودش یه طرزیه!
................
پ.ن:
میبینم! هاها

یکشنبه

3

امروز چون قرار بود درس بخونم هر کاری که نکرده بودم و کردم اساسا" چنین جور آدمیم . هنوزم قراره بخونم اما کجاست اون پشتکار سابق؟
شاخ میگه من برای خوشحال بودن دنباله یه اتفاق مهم میگردم ... البته من بهش گفتم که اشتباه میکنه ... احساس یه بادکنک و دارم که هر لحظه ممکنه بترکه ...

شنبه

محیا

ای کاش در این لحظه تهی دست نمی موندم
اینجا همه انگار منتظرن خودشونو گول بزنن
من کم نیاوردم ..... اما اون آورد مثل بستنی وا رفت ای بخشکی شانس
هم خونه ی من رفت.....!
.........
محیا فکر کرد که من براش یه ..... یعنی اون من و نقطه مقابلش فرض کرد
و بسی اشتباه کرد
منم فعلا" سماق رابطه ام رو میمکم

از اینکه آنقدرنشسته ام که رونهایم به صندلی چسبیده و چشمانم می سوزد یه ریزه ی کوچک ناراحتم
بعد از کلی کلنجار با خودم تونستم حداقل یک فصل درس بخونم
مامی میگوید: مثل اینکه دارم ته می کشم

تو مثل پنج حرف حقیقت مصلوب میشوی
و من برای ۵ سالگی ام دلتنگ میشوم .....
و زیر فرش اتاقم توت فرنگیهایم را می شمارم
و به ریشه های فسفری ام مینگرم